فردای کرمان ـ رضا شمسی: آنچه در ادامه میخوانید، یادداشتی است پیرامون روز خبرنگار؛ ترکیبی از گلایه و نگاه نقادانه نویسندهای که سالهاست در حوزه فرهنگ، ادبیات و هنر فعالیت میکند. با توجه به سابقه طولانی در این مسیر، اکنون به عنوان یک کارشناس-خبرنگار، حق دارد از دشواریهای این راه سخن بگوید و پرسشهایی را مطرح کند تا شاید دغدغهمندان را به هماندیشی وادارد. لطفاً این یادداشت را تا انتها مطالعه کنید؛ حتی اگر لحن دردآلود آن شما را خسته میکند، پاراگراف پایانی آن سرشار از امید است.
۱ ـ هفدهم مرداد، روز خبرنگار، هر سال با سیل پیامهای تبریک، تقدیرنامهها و تعارفات رسمی فرا میرسد. اما از دیدگاه من، برای خبرنگاری که در حوزه فرهنگ، ادبیات و هنر فعالیت میکند، این روز بیش از آنکه جشنی باشد، فرصتی است برای تأمل و طرح چند پرسش اساسی: خبرنگار امروز برای چه کسی مینویسد؟ درباره چه موضوعی مینویسد؟ در میان این همه هیاهو، آیا هنوز مخاطبی وجود دارد که حاصل کار او را بخواند؟ و در نهایت، آیا نقطهای برای امیدواری باقی مانده است؟
۲ ـ روزنامهنگاری فرهنگی مدتهاست که به گزارشگریِ غیاب تبدیل شده است؛ غیاب سوژه، غیاب امکانات، غیاب امنیت شغلی، غیاب حمایت مالی و اکنون، علاوه بر همه اینها، غیاب مخاطب.
سوژههای فرهنگی و هنری، در غیاب فزاینده، یکی پس از دیگری از فضای عمومی کنار میروند. نوشتههایی که به نگارش درنمیآیند، کتابهایی که منتشر نمیشوند، نمایشهایی که اجرا نمیشوند و فرصت تماشا نمییابند، موسیقیهایی که به حاشیه رانده میشوند، هنرمندانی که سکوت را به گفتوگو ترجیح میدهند و رویدادهایی که پیش از شکلگیری، درگیر ملاحظات و محدودیتها میشوند؛ همه اینها نشانههای فرهنگی هستند که امکان حضور آزاد و طبیعی خود را از دست میدهند.
اما مشکل تنها نبود یا کمبود سوژه نیست. چالش دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه حتی زمانی که یک روزنامهنگار تلاش میکند در این فضای کمرونق، سوژهای جدی و ارزشمند بیابد، درباره آن تحقیق کند، با کارشناسان گفتگو کند و گزارشی دقیق و حرفهای بنویسد، هیچ تضمینی برای خوانده شدن آن وجود ندارد؛ یعنی اینکه در تیراژی مؤثر خوانده شود.
مخاطب نشریه (به معنای سابق که رکن چهارم دموکراسی بود) نیز اکنون از صحنه غایب است؛ نمیدانم آیا دیگر علاقهای به فرهنگ و هنر ندارد، یا اینکه شیوه مواجهه او با خبر، تحلیل و روایت تغییر کرده است. مخاطبی که به ریتم تند اینستاگرام، سطرهای کوتاه توئیتر و ویدئوهای چندثانیهای عادت کرده، کمتر فرصت یا حوصله خواندن گزارشی را دارد که برای تولیدش روزها وقت صرف شده است. او در معرض سیل عظیمی از تصاویر، تیترها، حواشی و واکنشهای فوری قرار دارد؛ فضایی که در آن، یک جمله جنجالی میتواند بیشتر از یک گزارش مستند دیده شود و یک حاشیه کممایه میتواند از یک تحلیل عمیق پیشی بگیرد.
۳ ـ در چنین وضعیتی، روزنامهنگار فرهنگی با پرسشی تلخ مواجه است: آیا باید از کیفیت و عمق کار خود بکاهد تا دیده شود؟ آیا باید گزارش را به چند جمله کوتاه و هیجانانگیز، و رویکرد تحلیلی خود را به مجموعهای از واکنشهای سریع و سطحی تقلیل دهد؟ آیا باید برای بقا در میدان رقابت، به همان چیزی تبدیل شود که خود از آن انتقاد میکند؟
۴ ـ این پرسش زمانی دشوارتر میشود که دکورز گرانی و بحران اقتصادی را نیز به این معادله اضافه کنیم. هزینههای سرسامآور کاغذ، چاپ، توزیع، رفتوآمد و دستمزد (فقیرانه و دور از شأن یک روزنامهنگار) نشریات فرهنگی را بیش از پیش تحت فشار قرار داده است. در شرایطی که بسیاری از مخاطبان، خرید نشریه را از سبد هزینههای خود حذف میکنند، رسانه نیز برای ادامه حیات ناچار است به تبلیغات، حمایتهای محدود و گاه ملاحظات اقتصادی وابسته شود.
نتیجه روشن است: روزنامهنگاری حرفهای، پرهزینه و کمرونق، در رقابت با محتوای ارزان، فوری و جنجالی، بهتدریج از صحنه کنار زده میشود.
تهیه یک گزارش تحقیقی، گفتگو با چند صاحبنظر یا نگارش نقدی که پشتوانهای از مطالعه و تأمل دارد، زمان و تخصص میطلبد؛ اما تولید یک تیتر تحریککننده، بازنشر یک حاشیه یا همراهی با موجهای مجازی، هم کمهزینهتر است و هم معمولاً مخاطب بیشتری جذب میکند.
۵ ـ و چنین است که رسانه فرهنگی میان چند غیاب گرفتار میشود: سوژههایی که مجال ظهور ندارند، مخاطبانی که فرصت خواندن ندارند، خبرنگارانی که امنیت شغلی و اقتصادی ندارند و مدیرانی که از رسانه، بیش از هر چیز، ویترینی برای گزارش موفقیتها میخواهند، نه آینهای برای دیدن کاستیها.
در این میان، سوژههای عمیق فرهنگی، ادبی و هنری به تدریج از عرصه گفتوگوی جدی عمومی فاصله میگیرند و جای خود را به مصرف سریع و فراموشی سریعتر میدهند. مخاطب به جای آنکه با یک اثر، یک اندیشه یا یک مسئله فرهنگی درگیر شود، از کنار آن عبور میکند؛ همانطور که از کنار صدها تصویر و خبر دیگر عبور کرده است. این عبور دائمی، خطرناکتر از سکوت است؛ زیرا در سکوت، هنوز امکان شنیدن وجود دارد، اما در هیاهو، صداها پیش از آنکه شنیده شوند، گم میشوند.
۶ ـ با این همه، مسئله روزنامهنگاری فرهنگی فقط دیدهشدن نیست؛ ماندگار شدن نیز هست. رسانهای که همه چیز را برای جلب توجه لحظهای قربانی کند، شاید مخاطب بیشتری به دست آورد، اما اعتماد و اعتبار خود را از دست خواهد داد. وظیفه خبرنگار این نیست که صرفاً با پسند روز همراه شود؛ بلکه باید بتواند در میان پسندهای زودگذر، چیزی را ثبت کند که ارزش به یاد ماندن دارد.
۷ ـ خلاصه آنکه روزگار غریبی است، روزگار روزنامهنگار فرهنگی؛ با این وجود ما همچنان هستیم، ما به گزارش، گفتگو، نقد و روایت جدی وفاداریم؛ نه از آن رو که شرایط آسان است، بلکه دقیقاً چون آسان نیست. میدانیم مخاطب کمحوصله شده، اما باور داریم کمحوصلگی او الزاماً به معنای بینیازیاش از اندیشه نیست. میدانیم گرانی، رسانه را فرسوده کرده، اما باور داریم ارزانترین محتوا، همیشه ارزشمندترین محتوا نیست. میدانیم فضای مجازی قواعد خود را بر میدان اطلاعرسانی تحمیل کرده، اما هنوز میتوان میان سرعت و دقت، میان جذابیت و ابتذال، و میان دیدهشدن و مسئولیت، راهی پیدا کرد. باید با پرسشگری از اکنون راهی به آینده پیدا کرد، آیندهای که اگر مراقب نباشیم، سوژهها در آن، همچنان با پیشرفتی حیرتانگیز غایب خواهند شد، مخاطبان همچنان از متن فاصله خواهند گرفت و نشریات جدی، یکی پس از دیگری، جای خود را به بلندگوهای پرسروصدا و کممحتوا خواهند داد.
۸ ـ ما هنوز مینویسیم؛ برای مخاطبی که شاید کم شده باشد، اما از میان نرفته است. برای سوژههایی که شاید به حاشیه رانده شده باشند، اما هنوز نفس میکشند. و برای این باور ساده اما دشوار که فرهنگ و جهان پویا و زیبای هنر، بدون گفتوگوی جدی زنده نمیماند و جامعهای که خواندن گزارش، نقد و روایتگری خلاقانه را کنار بگذارد، دیر یا زود توان دیدن و فهمیدن خود را نیز از دست خواهد داد. روز خبرنگار بر همه خبرنگارانی که در عصر غیاب سوژه، غیاب مخاطب و غیاب حمایت، هنوز به کیفیت، حقیقت و مسئولیت وفادار ماندهاند، گرامی باد.
۹ ـ راستی در بین این همه غیاب، من اما به یک غیبت امید بستهام؛ که همانا صدای غایب نسل جوانی است که اگرچه بر صحنه رسمی حضور ندارد؛ اما فرهنگ و ادب و هنر خود را دارد و بهزودی بر صحنه فرهنگ نقشآفرینی خواهد کرد. تردید ندارم چشمانِ منِ یکی از اجرای آنها، شگفتزده خواهد کرد.
من عاشق دل بستنام و در این عصر دلتنگی، دل بستهام، به «غیبتی» که نویدبخشِ «حضور» است.
من به این غیبتِ بزرگ دل بستهام. به نسلِ جوانی که در هیچ جشنوارهای دیده نمیشود، در هیچ کتابِ درسی نامش نیست و در هیچ میزگردِ رسمی از او دعوتی نمیشود. نسلی که نه با استانداردهای ما، بلکه با زبانِ خودش، در خلوتِ اتاق، در کافههای کوچک، در پادکستهای خانگی و در صفحاتِ شخصی، در حالِ خلقِ فرهنگ، ادب و هنرِ خویش است. آنها بیآنکه منتظرِ چراغِ سبزِ ما باشند، در حالِ ساختنِ «زیباشناسیِ خود» هستند.
۱۰ ـ بسیاری از ما، در این سکوتِ عامدانه، صدایِ آنها را نمیشنویم و این سکوت را با «نبودن» اشتباه میگیریم. اما من تردید ندارم؛ تردید ندارم که بهزودی، همین غایبانِ امروز، چنان صحنهی فرهنگ و هنرِ این سرزمین را تسخیر خواهند کرد که همه ما را شگفتزده کنند.
* این یادداشت در شماره ۹۱۸ هفتهنامه استقامت دوشنبه ۱۹ مردادماه منتشر شده و در اینجا بازنشر میشود.